محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3521

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جمله تكبيرها بود كه به منظور بيم دادن گفته شود و دانستم كه صدايى است كه طوفان از آن مىزايد . اى پسران كنيزان احمق و بندگان عصا و ابناى بيوگان ! چرا هر كس از شما به جاى خود ننشيند و خون خويش را محفوظ ندارد و جاى پاى خويش را نبيند ! قسم به خداى چندان از شما بكشم كه عقوبت سلف شود و عبرت خلف . » گويد : پس عمير بن ضابى تميمى حنظلى به پا خاست و گفت : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، من جزو اين گروهم و پيرى فرتوت و بيمارم ، اينك پسر من كه از من جوانتر است » گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « عمير بن ضابى تميمى » گفت : « ديروز سخن ما را شنيدى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « مگر تو نبودى كه به غزاى امير مؤمنان عثمان رفتى ؟ » گفت : « چرا ؟ » گفت : « چرا اين كار را كردى ؟ » گفت : « پدرم را به زندان كرده بود كه پيرى فرتوت بود » گفت : مگر او نبود كه گفته بود : « قصد كردم و نكردم ، و ايكاش « زنان عثمان را به گريهء وى واداشته بودم . » به نظرم كشتن تو به صلاح دو شهر است ، اى كشيكبان برخيز و گردنش را بزن . » گويد : يكى برخاست و گردن وى را بزد و مالش را به غارت دادند . گويند : عنبسة بن سعيد به حجاج گفت : « اين را مىشناسى ؟ » گفت : « نه »